محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

اسرار المعارف 12

اسرار المعارف ( فارسى )

گفتم : اى مولاى من ، تو دانى كه من خلقى نبينم و سخنى از غير تو نشنوم و مقبل و منكرى بيادم نيايد ، حسود پندارد كه انكار من كرده و جفا گفته چه داند كه من از زبان او صداى كه را مىشنوم ؟ چون خواهى مرا بحالى تشويق كنى بىواسطهء غير كنى ، و چون خواهى بغفلتى تنبيه دهى از زبان خلق باشد و اين از آن باشد كه از تو بجز نيكى نيايد . تو دانى كه مرا با خلق روئى نيست و از وصف تو رشك برم كه بر غير تو گويم ، و از نام تو حيا كنم كه بر زبان رانم ، و از ياد توام غيرت آيد كه بر دل گذرانم ، و از اينهم كه گفتم عذر خواهم ، استغفار كنم و خاك بر دهان گيرم و پناه بر تو برم از آنكه امر باژگونه شود و پرده از كارم برگيرى و دلقم را بيفشانى تا آنچه در اوست نموده شود و مردم به‌بينند و مرا سنگسار كنند و به آتش زنند و آتش خلق بر من چه خواهد كرد كه پر كاهى از خرمنم نسوخته نمانده ! نميدانم چه ميگويم ؟ خامه عنان از دستم ربود و بجاى ديگر برد ! « ميرود گه راست عاشق گه اريب » عالم از غلغلهء عشق پر است و رازها از پرده بيرون و در السنهء كاينات جارى اما شنوندهء نيست ! خلايق همه خوابند و اطفال دنيا ببازى خود سرگرم ! و گوسفندان مرتع طبيعت بچرا مشغول ! چه بىپرده دم از معارف زنيم و چه سربسته سخن گوئيم آشنا به هوش است و بيگانه را پنبهء غفلت در گوش ! جز اينكه غيرت عشق مانع از افشاى